آموزش مراحل فعالسازی mmsایرانسل
ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 45 تاريخ: پنجشنبه 28 آذر 1392 ساعت: 1:13
« يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
آموزش فعالسازی mmsایرانسل روی ویندوز
زندگی زیبا...ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 37 تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1392 ساعت: 1:07
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند
زندگی زیبا...
ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 32 تاريخ: دوشنبه 25 آذر 1392 ساعت: 1:11
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....
عد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :
-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ،
دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))
زندگی زیبا...ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 37 تاريخ: 23 آذر 1392 ساعت: 1:1
هواپیمای وِیژه رییس جمهور بر روی باند فرودگاه بین المللی ... پایتخت کشور ... نشست . یکی از دستیاران ، خود را به صندلی رییس جمهور رساند و گفت : طبق برنامه قرار بود رییس جمهور این کشور به استقبالتان بیاید اما گویا این برنامه تغییر یافته و وزیر امور خارجه شان انتظار ورودتان را می کشد . رییس جمهور گفت : طبق برنامه عمل کنید . دستیار گفت : گویا برنامه بدون هماهنگی با ما تغییر یافته ... چون هم اکنون به من اطلاع دادند که دیدار شما با رییس جمهور این کشور فردا ساعت 3 بعد از ظهر ، در کاخ ریاست جمهوری خواهد بود . رییس جمهور نگاهی از پنجره هواپیما به بیرون انداخت گروه استقبال کننده و نظامیان آماده به صف ایستاده بودند . گروه موزیک به هواپیما نگاه می کردند . رییس جمهور سرش را پایین آورد و به روزنامه ای که در دست داشت خیره شد چند لحظه ای گذشت ، رو به دستیار کرد و گفت : برای این تغییر برنامه پوزش خواسته اند ؟ دستیار گفت : خیر !
رییس جمهور دوباره نگاهی به روزنامه کرد . با روان نویس دور جمله ای خط کشید و روزنامه را به دستیار داد و گفت : بر می گردیم !
دستیار دستپاچه شد و گفت : ببخشید قربان...
رییس جمهور حرفش را برید و گفت : بر می گردیم !
لحظاتی بعد هواپیما از باند فرودگاه برخاست و به آسمان پرید .
دستیار بر روی صندلی خود نشسته بود و به این جمله حکیم ارد بزرگ که رییس جمهور دور آن خط کشیده بود خیره شد : فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند آنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند .
زندگی زیبا...
ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 47 تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1392 ساعت: 22:28
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست.بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:نگاهي به بالا
بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:ميليون ها ستاره مي بينم.
هلمز گفت:چه نتيجه اي مي گيري؟
واتسون گفت:از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چه قدر در اين دنيا
حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتري است .پس بايد اوايل
تابستان باشد.از لحاظ فيزيكي نتيجه مي گيرم كه مريخ در محاذات قطب است. پس ساعت بايد
سه نيمه شب باشد.
شرلوك هلمز قدري فكر كرد و گفت:واتسون تو احمقي بيش نيستي !!! نتيجه اول و مهمي كه بايد
بگيري اين است كه:
چادر ما را دزديده اند..!!!!
ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 67 تاريخ: يکشنبه 17 آذر 1392 ساعت: 2:05
روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند.
آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»
زندگی زیبا...
ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 37 تاريخ: يکشنبه 17 آذر 1392 ساعت: 2:02
فایده ی این عکس ها چیست
اگر صدای در شنیده نشود
اگر تو کفش هایت را درنیاوری
اگر مادرم کنار سماور ننشیند
و اگر من نگویم اسمش فروغ است
فایده ی این عکس ها چیست
اگر پنجره و پرنده همقافیه نشوند
اگر سکوت، ساعت را نشکند
و اگر تو نگویی دیرم شد
و اگر من نگویم
این بار به جای روسری
برایت گوشواره می خرم
***
مراحل آموزش فعالسازی mmsایرانسل
زندگی زیبا...ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 42 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت: 2:30
در يک شهربازي پسرکي سياهپوست به مرد بادکنک فروشي نگاه مي کرد ؛
بادکنک فروش براي جلب توجه يک بادکنک قرمز را رها کرد
تا در آسمان اوج بگيرد و بدين وسيله جمعيتي از کودکان را که براي خريد بادکنک به والدينشان اصرار مي کردند را جذب خود کرد.
سپس يک بادکنک آبي و همينطور يک بادکنک زرد و بعد از آن يک بادکنک سفيد را به تناوب و با فاصله رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپديد شدند …
پسرک سياهپوست هنوز به تماشا ايستاده بود و به يک بادکنک سياه خيره شده بود
تا اينکه پس از لحظاتي به بادکنک فروش نزديک شد و با ترديد پرسيد :
ببخشيد آقا اگر بادکنک سياه را هم رها مي کرديد بالا مي رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندي به روي پسرک زد و نخي را که بادکنک سياه را نگه داشته بود بريد و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتي گفت :
پسرم آن چيزي که سبب اوج گرفتن بادکنک مي شود رنگ آن نيست بلکه چيزي است که در درون خود بادکنک قرار دارد …
آموزش فعالسازی mmsایرانسل روی ویندوز
زندگی زیبا...ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 47 تاريخ: چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت: 3:02
زندگی اجباریست
و ما محکوم شده ایم به تنهایی
و این حکم را گریزی نیست...
لحظه ای بیندیش!
ترس به دل راه مده
و اندو ه را
که زندگی کوتاه است
و
فرصتی برای این دو نمی ماند
پس تنها میان این تن ها زندگی کن
و
امید داشته باش به روز رهایی
روز رستن از این تنهایی...
#فرناز (زمستان 88)
ما را در سایت زندگی زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سمیرا بازدید: 52 تاريخ: 11 آذر 1392 ساعت: 22:51